حمد الله مستوفى قزوينى

277

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

چو روشن شد و يافت ، آمد به راه * تهى يافت از لشكر آن جايگاه بناچار بنشست در مرحله « 1 » * به دل گفت : شويم نمانَد يله 5860 چو آگاه گردد ، طلب داردَم * چنين خوار اينجاى نگذاردم يكى پاكتن بود سُلمى نژاد * كه او را پدر نام صفوان « 2 » نهاد نبى بود كرده مراو را رها * كه هركو بمانند « 3 » چيزى به جا رساند ز پس باز پيش « 4 » سپاه * چنين بود كارش برآن طَرْفِ راه چو شب روز شد ، ديد صفوان ورا * بگفتش : « چه افتاد ازاين‌سان ترا ؟ » 5865 چو برگفت ، بر ناقهء خود نشاند * مهارش گرفت و بتيزى براند وزاين‌رو نبى چون به منزل رسيد * دُژم گشت چون جفت خود را نديد على را فرستاد اندر پِيَش * كه آرد به زودى به پيشِ وِيَش على ديد در راه آن هردو را * كه مىآمدندى بَرِ مصطفى بپرسيد احوال و پاسخ شنيد * از آن پس بهم پيش سيّد كشيد 5870 چو زين آگهى در سپاه اوفتاد * دگرگونه هركس سخن كرد ياد منافق زبانِ بدى برگشاد * از آن پاكدامن به بَد كرد ياد چنين گفت عبد اللّه ابن سَلُول * كه : « صفوان بر او خوبتر از رسُول به دل عايشه گر ورا برگزيد * توان اندراين كار عذرش شنيد دگر آن‌كه هر روز شويش زنى * كند تازگى « 5 » باز از برزنى 5875 علىرغم او گر يكى راهزن * كند مهركارى سزد بىسخن » چو سيّد به شهر مدينه رسيد * از اين هركسى كرد گفت و شنيد فتاد اين سخن در زبانِ همه * از اين كار گفتى شبان و رمَه رهى داشت بو بكر يك خيره‌گو * كه مِسْطَح « 6 » پدر كرده بُد نام او

--> ( 1 ) ( ب 5859 ) . مرحله : منزلگاه ، فرود آمدنگاه . شويم نماند يله - شوى من مرا رها نمىكند ، از من غافل نمىماند . ( 2 ) ( ب 5861 ) . صفوان بن المعطّل السّلمى . ( 3 ) ( ب 5862 ) . در اصل : بمانيد . بمانند - بگذارند . ( 4 ) ( ب 5863 ) . در اصل : بس بار بيش . ( 5 ) ( ب 5874 ) . در اصل : كند باركى باز . ( 6 ) ( ب 5878 ) . مسطح بن أثاثه ( غلام ابو بكر ) .